جاییکه آب باشد
دوستم تماس گرفته که آخر هفته چندساعت بچهها را ببریم توی طبیعت. میپرسم:”پیشنهادت کجاست؟” میگوید بریم یکجا که آب باشد. بچهها آب ببینند، پاشون را توی آب کنند. میگویم
وقتی بالش نرم حریف بیخوابی نمیشود
بالش طبی را زیر سَرَم جابجا میکنم، از اول جنگ شبها خواب ندارم و روزها هم دست و دلم به کار نمیرود. باید وسایل ضروری را جمع کنم. از
داستان یک داستان
داستانها با قصههای آسمان درباره ماه و خورشید و ستاره شروع شدند، انسانهای اولیه دور آتش مینشستند و درباره ستارگانی که دور و نزدیک میدرخشیدند تصویر میساختند و داستان
نمای دور یا نزدیک
باران از جشن روز معلم که برگشت گفت مامان چهره خانم معلمم خیلی عوض شده بود، بی حجاب بود گوشواره داشت، انگشتر داشت… دیشب برای روز معلم یک کتاب
قصههای خوب برای بابا
امروز یک اتفاق جدید توی برنامه کتابخوانی کودک برایم افتاد. متوجه شدم میتوانم کتابهای کودک هر روز را براساس موضوع کتابی که همان روزها مطالعه میکنم انتخاب کنم. مثل
باد ما را خواهد برد
باد ما را خواهد برد درست مثل بادکنک قرمز توی کتاب جعبه خاطرات. کتاب روز سوم کتابی است درباره سوگ. شاید بهتر است بگویم کتابی راجع به زندگی، چون
آخرین دیدگاهها