گلگلی بودن
خانه قبلیم پنجرههای رو به خیابان نداشت، توی نورگیر باز میشد. نور کدر و هوای مرده داشت. به درد پرورش گل نمیخورد. برای ما بد نبود چون فقط شبها
مزیت گوشهای بزرگ برای دوستی
تو خیلی حساسی، زیاد بزرگش نکن، اصلا چرا حرف و کار بقیه برات مهمه، چرا تو هم تلافی نمیکنی، دنیا دوروزه ارزش نداره، اصلا همش تقصیر خودته و حرف
چرا درختان بلدند بی هیچ حرفی دوستمان داشته باشند؟
شاید قدیمیترین همراهم در این ده سال گذشته که همیشه مونس و همخانهام بوده بنجامین است. اوایل که به این خانه آمدم به خانه آوردمش، کوچک بود. حالا حسابی
جای هر چیزی کجاست؟
*مامان کیف سوفیای من کجاست؟ +آخرین بار کی ازش استفاده کردی؟ *نمیدانم پونیهام توی اون بودند. +احتمالا توی کمد کیفهات باشه. *نیست. نیست، من کیف سوفیامو میخواهم. +بیا بریم
گنجهای درون زمین
“باران جان پنج دقیقه دیگر وقت گوشی تمام میشود.” جوابی نمیآید. “باران؟ باران خانم دو دقیقه دیگر بازی کردی گوشی را بیار.” جوابی نمیشنوم “میشنوی صدامو؟ وقت تمام شده.
پیدا کردن قصهها
همیشه که نباید ما قصه بگوییم، و کتاب قصه بخوانیم. امشب نوبت بچههاست که قصه بگویند. احتمالا اولین جوابی که میگویند این است که بلد نیستم. خوب به قول
آخرین دیدگاهها