معمای جاده

توی جاده و ترافیک و تونل، بچه‌ها بی‌قرار می‌شوند و بزرگترها خسته و کم تحمل.

حالا به همه این موارد درد ناشی از کشیدن دندان عقل و تب و لرز هم اضافه شود. همیشه احتیاط‌های زیاده از حد من مشکل ایجاد می‌کند. فکر کردم اگر از شر دندان عقلی که پوسیده شده و درد می‌کند تا قبل از سفر خلاص نشوم توی سفر حتما گرفتارم می‌کند پس یک روز قبل از حرکت، میان بدو‌بدوهای جمع کردن وسایل رفتم دندانم را کشیدم. و حالا به درد شدید و خونابه جای دندان گرفتار شده‌ام و البته کمی بی‌عقلی. بی‌حوصله‌ام و بی‌تاب.

ساعت ده شب شده و هنوز به جایی برای شام نرسیده‌ایم. آنقدر دیروقت است که وقتی روی نشان آدرس رستوران را سرچ می‌کنم با کمال تعجب پیامی روی گوشی موبایل ظاهر می‌شود:”هنوز شام نخوردی؟”

واقعا هوشمند شدن عجب مسائلی دارد، حالا همین را کم داشتیم که اپلیکیشن نشان سرزنش کند و غر بزند!

به باران که حالا خواب و گرسنگی و بدخلقی و خستگی را باهم داشت و صداهای عجیب و غریب آزارنده می‌داد گفتم:” می‌خوای باهم معما بازی کنیم؟”

چشمهاش وسط تاریکی شب برق زد و صاف نشست گفت:” آخ جون معما بازی.”

کتاب “اون چیه که، اون کیه که؟” را باز کردم و شروع کردم به خواندن آهنگین شعرهای معمایی.

کم‌کم خستگی از سر کاوه هم پرید و وقتی باران جوابها را نمی‌دانست، کمکش می‌کرد.

یاد کودکی خودم افتادم که در چنین مواقعی پدرم معماهایی به شعر حفظ بود که می‌خواند و ما را سرگرم می‌کرد. فکر کردم چه مهارت‌هایی از والدگری را فراموش کرده‌ایم. قصه‌ها و افسانه‌ها، لالایی، اشعار شاهنامه، چیستان و…

بنفشه حکیمی

۵ خرداد ۱۴۰۵

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *