باد ما را خواهد برد درست مثل بادکنک قرمز توی کتاب جعبه خاطرات. کتاب روز سوم کتابی است درباره سوگ. شاید بهتر است بگویم کتابی راجع به زندگی، چون مرگ هم بخشی از زندگی است. بخش پایانیاش برای خود فرد مرده و ادامه زندگی برای نزدیکانش. ادامه زندگی که با خاطرات فردی که دیگر با ما نیست امتداد مییابد.
خاطرات بخش مهمی از زندگی ما هستند. خاطره خوب ساختن دغدغه همیشگی من بوده و هست، نوع دیگری از مرگ آگاهی.
باران را که باردار شدم چهل ساله بودم. برای مادرشدن دیر بود و حضورت در دنیا با فکر نبودنم برای روزهایی که بزرگتر میشوی همراه بود. برای همین سعی کردم یادگاریهای زیادی برایت بسازم. خاطراتی که بتواند زنجیر محبت مادر و دختری را به هم وصل کند تا همیشه، حتی وقتی نبودم.
صفحات ۱۳، ۲۸ و ۳۰ و ۳۱ کتاب جعبه خاطرات یک پتوی قلاب بافی چهل تکه هست. یادم میاد وقتی باران به دنیا نیامده بود بافتن یک پتوی قلاب بافی را شروع کردم. تکههای سفید و بنفش تیره و روشن را میبافتم و توی کیسه میگذاشتم تا بعد به هم وصلش کنم و پتو کامل شود. بماند که باران سه ماه زودتر به دنیا آمد و آن پتو را تا الان که دهساله شده تمام نکردم.
به دلیل بافتنش فکر میکنم. من میخواستم در تمام لحظات زندگی از خواب و بیداریاش حاضر باشم و خاطرهای ماندگار از خودم برایش بسازم. شاید قبل از اینکه به دنیا بیاید هم به روزی فکر میکردم که من نباشم. خاطرات تنها قلابهایی هستند که بعد از نبودن عزیزانمان ما را به زندگی وصل میکنند. عکس پتو را در کتاب نشانش میدهم و درباره آن پتوی بافته نشده برایش میگویم.
حالا که پتو به دوره نوزادیاش نرسید باید بزرگتر ببافم که روی تختش بیندازد. خوبی پتوی قلاببافی همین است که میتوانی تکهها را بیشتر و بزرگترش کنی.
بعد از توی چمدان خاطرات خودم پتوی کوچک نوزادی سفید و بنفش رنگ و رورفتهای را که خرسهای یاسی دارد و پنبه دوزی شده است درمیآورم. میگویم:” این پتوی نوزادی منه. مامانبزرگ برام دوخته بود.” مثل یک گنج نگهش داشتم. این پتو در میان نخهای بافته شدهاش بخشی از من و مادرم را دارد.
اشیا قدرت زیادی دارند. اشیا پراز خاطرههای ما هستند، گاهی مکانها، صداها، بوها و طعمها هم.
دیشب ماه شب چهارده توی آسمان بود، رفتیم ایرانمال روبروی فوارههای فیروزهای که توی دل شب با موسیقی میرقصیدند.
به باران گفتم:” برقص، وقتی کوچولو بودی هرجا موزیکی اجرا میکردن میرقصیدی.” دستش را میگرفتم و میچرخاندماش.
شروع کرد به پیچ و تاب دادن تن و دستهایش با موزیک. آمد توی آغوشم، بلندش کردم و توی هوا چرخاندم، خندید، خندید و صدای قهقهاش با رقص فوارهها و ماه و نسیم خنک اردیبهشت ماه خاطره شد.
۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵


آخرین دیدگاهها