وقتی خداحافظی سخت می‌شود.

بعضی کتاب‌های کودک بیشتر از اینکه مفاهیم آموزشی برای بچه‌ها داشته باشند برای ما والدین و حتی اطرافیان کودک آموزنده هستند.

تا وقتی باران هشت ساله بود حتی یک شب هم دور از من نمانده بود، تااینکه ماموریت هند پیش آمد. اگر اصرار همسرم نبود قبول نمی‌کردم یک هفته بدون باران بروم سفر.

باران قبلا حتی یک‌شب هم کنار پدرش یا مادربزرگش نمانده بود. حالا چطوری یک هفته دوری را تحمل می‌کند. می‌دانستم به مادرم هم محبت خاص دارد و تنها کسی که شاید بتواند این مدت همراهش باشد مادرم هست.

فصل مدارس بود. با هزار نگرانی یک هفته سفر را در سه روز فشرده کردم. همش توی راه و فرودگاه بودم. بعد هم مادرم آمد منزل ما.

قبل از رفتن یک پونی کوچک چراغدار که از مدتها قبل توی لیست آرزوهای باران بود سفارش دادم و هماهنگ کردم همانروز سفرم به دستش برسد. وقتی رسیدم به هتل و تماس گرفتم، در برابر اصرار من حتی نیامد پای تلفن، گویا از دریافت پونی بسیار خوشحال و سرگرم بود.

روزهای دیگر هم که تماس گرفتم از خوشی کنار مادربزرگ بودن گفت و خیالم راحت شد. انگار اضطراب و دلتنگی منِ مادر خیلی بیشتر از دخترم بود.

برای باران آن روزها بقدری خاطره انگیز بود که هرچندوقت یکبار که دلش برای مامان‌بزرگش تنگ می‌شود از من می‌پرسد: “مامان کی دوباره می‌ری هند مامان‌بزرگ بیاد پیشم بماند؟”

در کتاب “مواظبت از مامان‌بزرگ شیطون”راهکار جالبی برای این مواقع که باید بچه پیش مادربزرگ بماند در قالب یک داستان شیرین و پراحساس نوشته شده است.

با خواندن این کتاب دلم برای مادربزرگم تنگ شد. دلم می‌خواست من هم چنین روز قشنگی کنارش گذرانده بودم. به نظرم این روزها و روابط قشنگش جزو ماندگارترین خاطرات زندگی خواهند بود.

خواندن این کتاب برای مادربزرگ‌ها هم مفید است چون کلی سرگرمی دونفره یاد می‌گیرند که نوه‌ها را خوشحال کنند. به شما قول می‌دهم با راهکار‌های این کتاب بقدری به هردو بچه و مادربزرگ خوش می‌گذرد که خداحافظی سخت می‌شود.

بنفشه حکیمی

۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *