روز دوم خسته و هلاک از رانندگی دوساعتهی ساوه تا کرج، و بعد تند تند غذا پختن، روی تخت ولو شدم.
به باران گفتم برو قبل از اسکیت دَرسَت را که صبح بلد نبودی بخوان. هزار بهانه کرد که نرود.نرود تا من یک ربع نتوانم روی تخت خستگی در کنم. دوباره برگشت که اگر تو نگفته بودی کتابت را نبر سفر من صبح درسم را خوانده بودم و جواب داده بودم و مجبور نبودم الان درس بخوانم.
به زحمت از اتاق بیرونش کردم و گفتم برو لباس اسکیت را بپوش تا برویم.
به انتخاب کتاب امروز فکر کردم. توی کتابهای کودک دیوید کالی یکی از پایههای مهم است. حداقل برای من کتابهایش جذابند. خصوصا کتاب دشمن.
پس طاقچه را با کتابهای کالی باز کردم. رسیدم به کتابی که اسمش داغ دلم را تازه کرد. “مشق شبم را ننوشتم چون…”
یاد بهانه امروز صبح باران افتادم. کل یک ماه گذشته و کلاسهای آنلاین، هربار خانم معلم سوال پرسیده بود، صدای گوشی را باز نکرده بود و بهانه کرده بود که مشکل از گوشی است. اما امروز صدایش را باز کرد و شروع کرد به سلام و احوالپرسی.
خوشحال شدم و فکر کردم بالاخره تماس دیروز معلم و تهدید من اثر کرده است و میخواهد درس جواب بدهد.
با خیال راحت شروع کردم به بستن کولههای سفر. که شنیدن مامانم، مامانم که در جملات مکرر تکرار میشد حواسم را جمع کرد.
“خانم حیدری سلام، متاسفانه من امروز نمیتوانم جواب سوالات را بدهم، چون مامانم وقت سفر اجازه نداد تمام کتابهام را بیارم. راستش اگر مامانم نمیگفت کولهها خیلی سنگینه من تمام کتابهام را میآوردم. حالا هم امروز برمیگردیم کرج،چون دوروزه آمده بودیم سفر. مامانم فکر میکنه لازم نیست برای دوروز تمام کتابهایم را بیاورم.”
از اتاق آمدم بیرون و منتظر شدم صدایش را ببندد. گوشی را گرفتم و گفتم:” واقعا هیچ بچهای اینهمه بهانه شاخدار برای درس نخواندن و انجام ندادن تکالیفش ندارد. تو از هر کاری که من کنم یک بهانه برای درس نخواندنت میسازی.”
بعد زیر لب غر زدم که بچههای امروز عجب موجوداتی هستند وچه داستانهایی برای کمکاریهایشان میسازند.
کتاب دانلود شد و شروعش کردم. عکسهای کتاب عجیب بود ولی بهانههای دانشآموزی که تکالیفش را انجام نداده بود از عکسها عجیب و غریبتر بود. از حمله آدم فضاییها تا شیطنت جنهای خانه، و سوسمارها و خاکسپاری گربه خانگی..
همش توی دلم میگفتم وای اگر باران این کتاب را بخواند چه بهانههای جدیدی یاد میگیرد. اصلا بهتر که این کتاب را هیچ بچهای نخواند. رسیدم به صفحه آخر کتاب که هیجان اصلی کتاب در این صفحه بود. نمینویسم تا بروید خودتان کتاب را بخوانید.
امان از کتاب بد… امان از نویسندههای بد… تاحالا کتابهای رولد دال توی لیست سیاهم بود، حالا باید دیوید کالی را هم با تمام عشقی که دارم به این لیست اضافه کنم. اصلا بعضی از کتابهای کودک را فقط باید والدین بخوانند تا بدانند کتاب نامناسبی برای کودک است و اجازه ندهند کتاب را بخواند.
خارج از تمام نقدهایی که به بهانهها داشتم وقت خواندن کتاب ته دلم کلی خندیدم و کتاب را دوست داشتم.
بنفشه حکیمی
نهم اردیبهشت ۱۴۰۵

آخرین دیدگاهها