وقتی بالش نرم حریف بی‌خوابی نمی‌شود

بالش طبی را زیر سَرَم جابجا می‌کنم، از اول جنگ شبها خواب ندارم و روزها هم دست و دلم به کار نمی‌رود. باید وسایل ضروری را جمع کنم. از بالش طبی نرم هم کاری برای رفع بی‌خوابی برنمی‌آید.

وقت بستن ساک و چمدان به این سوال زیاد فکر می‌کنم، برای یک زندگی ساده واقعا به چه چیزهایی نیاز داریم؟

از بین تمام وسایل خانه چقدر از وسیله‌ها را می‌شد در ساک و کوله جمع کرد و برد؟ به کدام وسایل واقعا نیاز داشتیم، آنقدر که به‌خاطر بردنش مجبور باشیم بقیه وسایل را جا بگذاریم؟

اول از همه آلبوم‌ها را برمی‌دارم، انگار که تمام آنچه دارم و بودم را با این عکسها و خاطراتم نجات می‌دهم.

به بسیاری از وسایل نگاه می‌کنم که باید جا بگذارم. اصلا چرا این‌همه وسیله گرفتم.

این مدت جنگ حوصله هیچ کاری نیست حتی کتاب خواندن. به کتابخانه‌های پر از کتاب نگاه می‌کنم که دراین شرایط تنها کارشان تهدید است، ترس اینکه با لرزشی آوارشوند و راه فرار را ببندند.

این روزها دنبال یک دیوار امن می‌گردم، بدون شیشه و پنجره، بدون قاب و وسایلی که احتمال ریزش دارند، یک دیوار ساده و محکم.

کاوه می‌گوید:” شما جمع کنید بروید ساوه”.

می‌گویم: ” همه خانواده هرجا باشیم باهم هستیم اگر بمانیم یا برویم.”

به این فکر می‌کنم که در این شرایط تنها چیزی که لازم است و باید حفظش کرد عشق است و خانواده.

در کتاب ” ما فقط به عشق نیاز داریم و یک بالش نرمِ نرم” طوفانی همه داشته‌های کوچک خانواده را از باغچه و سقف و قابلمه و حتی بالش را می‌برد و آنچه باقی می‌ماند عشق است. باعشق دوباره می‌توان همه‌چیز را از نو ساخت.

۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *