- امروز یک اتفاق جدید توی برنامه کتابخوانی کودک برایم افتاد. متوجه شدم میتوانم کتابهای کودک هر روز را براساس موضوع کتابی که همان روزها مطالعه میکنم انتخاب کنم. مثل یک تحقیق عمیق و اصولی.
نمایشنامه پدر فلورین زلر را دیروز خواندم. چقدر روز قشنگم با خواندنش تلخ و دردناک شد. سوژه نمایشنامه آلزایمر است.
یاد کتابی افتادم که دکتر آیه از شیراز برای باران ارسال کرده بود. وقتی که متن” منم یادم نمیاد” را برای روز پدر نوشتم آیه جان فهمید پدرم آلزایمر دارد و این کتاب را پست کرد.
اسم کتاب را فراموش کرده بودم ولی زمینه سبز کتاب و عکس پدربزرگ و نوهاش را که روی چمنها دراز کشیده بودند به خاطر داشتم. توی ذهنم به تمام فضاهای تاریک سرک میکشم، نخیر نام کتاب را به یاد نیاوردم.
نکند منم دارم به آلزایمر مبتلا میشوم؟
از اون بدتر اینکه حتی نام فیلمی که درباره آلزایمر دیده بودم را هم فراموش کرده بودم.
سر صبحانه از کاوه پرسیدم اون فیلمی که یک زوج مسن بودند که خانمه آلزایمر داشت و اون شاعر معروف شمالی که خیلی دوستش دارم با اون خانم مسن بازیگر … یادم نیست اسمشان را توش بازی میکردند را یادت هست؟ اسمش چی بود؟ زندگی چی؟ زندگی دوباره؟ … چی بود؟
گفت:” احتمال باران اسیدی.”
گفتم: “نه آن فیلم را تهران دیدیم. این یکی فیلم را همین سینمای اکومال تماشا کردیم، با بازیگرها عکس گرفتیم.”
گفت:”شمس لنگرودی بازیگرش بود… ”
گفتم:”آره چرا اسم شمس را هم فراموش کرده بودم؟” توی دلم فکر کردم نکند بیماری بابا به من هم سرایت کند؟
گفت:”بازیگر نقش خانم گلاب آدینه بود.”
توی ذهنم تصویر گلاب خانم توی آشپزخانه را مرور میکردم. یادش رفته بود جای ادویهها کجاست و تقلبی به دیوار چسبانده بود تا همسرش متوجه بیماریاش نشود.
گفت:” اسم فیلمش” دوباره زندگی” است.”
گفتم:” آره همین بود.”
کتاب باران را کجا گذاشته بودم؟ باید وسط شلوغی و جابجایی خانه دنبال کتاب میگشتم. همین را بهانه کردم و بعد صبحانه بلند شدم رفتم سراغ کتابهای باران که روی میز ناهارخوری کپه شده بود. گفتم:” باران بیا کمک. دوتا کارتن میگذاریم یکی برای کتابهایی که میخوای هدیه بدی و یکی آنها که میخوای نگه داری.”
بعد یک کارتن هم گذاشتم برای کتابهایی که میخواهم برای این پروژه روزی یک کتاب کودک مطالعه کنم.
کتاب پیدا نشد ولی کلی کتاب دیگر برای پروژه جدا کردم. خوانده و نخوانده ولی ارزشمند.
این تمرکز روی کتابها بالاخره کارساز شد یادم آمد کتاب توی کتابخانه نوجوان بود. رفتم و درش آوردم و با صدای بلند برای خودم و باران خواندم. کتاب با قصههایی که پدربزرگ برای نوهاش میگفت آغاز شد. در پایان کتاب نوه برای پدربزرگش قصه میگفت، یک روز داستانی برای اینکه پدربزرگ غذا بخورد، روز دیگر داستانی برای پیدا کردن لبخند پدربزرگ و روزی برای داستانی از همان قصههای پدربزرگ.
یاد بابا افتادم. همش حس میکنم مثل بچهها شده است ولی چرا به ذهنم نرسیده بود وقتی یکهو میزند زیر گریه براش قصه بگم؟ بابا زیاد برامون کتاب خوانده بود، قصههای خوب برای بچههای خوب، کتابهای قصه انگلیسی که خودش ترجمهاش میکرد، داستان راستان.
آیا بچه خوبی بودم؟ چه کتابی باید برایش بخوانم؟ قصههایی از خودش برایش تعریف کنم؟
این روزها عجیب مضطربم، هم برای پدرم و برای خودم نگرانم. باید بیشتر درباره آلزایمر بخوانم.
یک کتاب دیگر هم پیدا کردم همان شب خواندم ” بادکنک نقرهای”.
ماجرای کتاب و آلزایمر ادامه دارد.
۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۶

آخرین دیدگاهها