آتل را به زانویم می بندم و به سختی از روی تخت بلند میشوم و لنگلنگان میروم سمت آشپزخانه صبحانه را آماده کنم. یک صبحانه مقوی خوشمزه. پنکیک با شیر گاومیش، تخم بلدرچین، آرد سبوسدار، روغن کنجد و گلاب. روی پنکیک هم با عسل چهل گیاه شیرین و با توتفرنگی تزئین میکنم.
صبح زود بیدار شدهام روزانه نویسی کردهام و دوسه کتاب خوب کودک خواندهام. صبح خوبی با باران داشتهام. میدانم امروز با تمام دردها و ناتوانیهایم روز خوبی است.
زانویم دوسه روزیست دوباره ورم کرده و اینبار تصمیم گرفتهام به هرترتیبی خوب بشوم، حتی اگر لازم باشد و عمل کنم. شاید پایم آسیب دیده باشد ولی قرار نیست اجازه بدهم من را متوقف کند.
برخلاف دیشب که ناله و زاری می کردم امروز به آینده خوشبین بودم. شرایط حال ما را تعیین نمی کند این تصمیم ماست که خوشبین باشیم یا بدبین، امیدوار یا ناامید.
کتاب یک گرگ، یک اردک، یک موش درباره خوشبینی است.
بهنظر شما مهمترین حسن زندگی توی شکم یک گرگ چیه؟
اردک میگوید توی شکم گرگ خیلی خوش میگذرد چون دیگر نگران خورده شدن توسط گرگ نیست، تنها آرزویش این است که شکم گرگ پنجره داشته باشد تا نور روز به داخل بتابد.
اردک میگوید:”شاید گرگ قدرتمند داده باشد ولی خیال خورده شدن ندارم.”
این قصه جذاب تاریکی فضای داخل شکم گرگ را به صورت یک خانه قشنگ تصویر کرده است.
بنفشه حکیمی
۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
آخرین دیدگاهها